پای کوبی
فراموش کردن بزرگترین قابلیت انسانی در من شده . فراموش میکنم هر آنچه که مثل تیغ تیز ، سخت بر قلبم فرود میآید را . فراموش میکنم که :
روزی زنده بود .... روزی بود .... هر روز با اخم بود
روزی عاشق بودم .... پر از اشک تنهایی بودم .... در آرزوی همین روز ها بودم
روزی بهترین بودم .... سربلند و آگاه بودم ..... مهر ه ی شطرنجی در صفحه ی منچ بودم
روزی کمترین بودم .... سیاه و کثیف بودم .... هیچ نبودم !
پای میکوبم در میان تمامی رنج ها که در باتلاق فراموشی فرو میروند و میخندم به آینده ای که به سادگی فراموش خواهم کرد
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ توسط Farzan Hosseini
پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧
وقتی هم احساسی ، مخصوصا غمگینی به سراقم میاد ، نابودم میکنه .... نابود
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۱ ب.ظ توسط Farzan Hosseini
پنجشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٦
برای من در یک مقطع خاص سنی که بودم ، همیشه سوال بود که آدم بدون احساس چطور زندگی میکنه ؟ براش چطور ممکنه ؟ حالا من خودم هم عاری از احساس شدم ، احساسات خوب و شیرین ، فقط خشم و نفرت و حسد رو احساس میکنم . حتی غم هم که یکی از عمیقترین احساسات در من جایی نداره . قبلا یه نوشته داشتم توش نوشته بودم که میدونم باورت نمیشه چون فکر میکنی اینم به کابوس هست .
خیلی وقته که دنبال عشق در وجود خودم میگردم ، یه بار یه چیزایی حس کردم ... ولی یه باریکه ی نور بود در دنیای تاریکی ! که محو شد ... خیلی ساده ....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ق.ظ توسط Farzan Hosseini
سهشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦
My life
تا حالا تو طوفان بودی ؟باد از جلو میوزه ، خیلی شدید ، تو به سختی به جلو قدم برداری
میدونی مسیرت به کدوم طرفه ، اما نمیتونی به راحتی به سمتش بری
خرد میشی
خسته میشی
فرار میاد تو ذهنت
آرزوی بازگشت میکنی که راه بهتری رو انتخاب کنی
سرانجامی نداره
این قصه و داستان نیست
جن و پری نداره
فقط خودتی و خودت
و حقیقت .. . . . . . .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٠ ب.ظ توسط Farzan Hosseini
یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦
modernite !
khob modern shodan yek seri moshkelat ham dare ! Masalan man ke ba mobilam in matn ro minevisam , dige nemitonam farsi benevisam !Khastam az kesani ke hanoz baram comment mizaran tashakkor konam , faghat age mishe esmeton ro ham begid ta ?haie zendegie man bish az pish nashe
Mamnon
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ توسط Farzan Hosseini
سهشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥
درددل
دیگه از این به بعد بدون پیش نویس مینویسم ، فقط از خودم میگم ، شدم یه داستان 1000 تواینجا نشستم بعد از یک دنیا اتفاق ، شدم فرزان
لبه پرتگاه لی لی بازی میکنم ! هرکس میبینه منو میگه دیوونه
از بچگی دوست داشتم دیوونه باشم
سعی کردم خودم رو جای یه حشره ی پرنده که تو اتاق کامپیوترم بود بذارم اما اونا فکر نمیکنن
امسال تولدم هم مثل همیشه بود ، همیشه یه جور بدون تغییر
هنوزم گریه میکنم زیادم گریه میکنم بیشتر دلم به حال خودم میسوزه که گریه میکنم
تو کجایی ؟ میدونی چند وقته باهم حرف نزدیم ؟ مگه چند بار زنده ایم که نخواییم همدیگر رو ببخشیم ؟ ببخش منو ، هرکی که هستی و باهام حرف نمیزنی ....
روزها میان و میرن و من بیشتر توی تنهایی خودم فرو میرم
اونقدر اینروزا اعصابم داغونه که حتی مدیر ساختمون هم فهمیده ... تو که منو نمیبینی ! نمیدونی ...... نمیدونی .....
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۱ ق.ظ توسط Farzan Hosseini
جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥
انفجار
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
روزها سخت تر و سخت تر میشن و من بزرگتر و بزرگتر
اونقدر بزرگ که به زودی منفجر میشم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۱ ق.ظ توسط Farzan Hosseini
سهشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤
من !
درک تنهايی ٬ درک سکوت ، شادی ناشی از سلام يک کودک ٬ پرکردن ذهن با کلمات نامفهوم و خيالی ٬ پر کردن مغز با تاريخ زندگی ناسيوناليسم ها و آدام اسميت و انقلاب صنعتی و .....
خالی بودن معده و پالس های نيمه کاره مغز . گفتگوهای فکاهی و احساسی . کابوسهای ساده و دلنشين ..... شايد فکر کنی که دارم آدم احساساتی ای ميشم ٬ اما من همونقدر به احساسات احترام ميگذارم که به عقل !
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ توسط Farzan Hosseini
دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٢ ب.ظ توسط Farzan Hosseini
یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤
در آستانه
سال من تموم شد و وارد ۲۰ سالگی شدم . عالی بود همه چيز رو تجربه کردم و خودم رو آماده کردم برای فردا فردايی که سخت تر از ديروزم خواهد بود . خسته ام ولی درمانده نيستم . بگم که حسودام چششون در بياد !!!
تجربه ام بعد از بيست سال چيه ؟ زندگی اونقدر قشنگه که ارزش من رو نداره !!!!!!!!!
اه بازم روز تولد حالم ازش بهم ميخوره ..... حالم ... اه ....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ توسط Farzan Hosseini
